۲۶ شهریور ۱۳۸۶

دوست کوچک من

دلم می خواهد راجع به یکی از دوستانم برایتان بگویم. دوستی که مدتهاست ندیدمش، ولی تقریبا از وقتی اصفهان ساکن شدیم، باهم دوست بوده ایم. یعنی از 14 سال پیش. دوستیمان خیلی به هم پیوسته و نزدیک نبود. از آن دوستهایی نبودیم که در مواقع بحرانی کنار هم باشیم. حتی از ان دوستهایی هم نبودیم که در مواقع عادی و بی بحران کنار هم باشیم. بعد از دوسالی که باهم در دبستان هم کلاسی بودیم، از هم جدا شدیم، او رفت مدرسه تیزهوشان و من مدرسه ی نمونه مردمی . تا مدتها تنها ارتباطمان تلفن خانه ی مادربزرگ بود. دوستی بود اهل کتاب و درس خوان . من مولانا را از زبان او شنیدم ولی آن روزها نمی فهمیدم چرا مولانا را به حافظ ترجیح می دهد. من غرق در دنیای خود بودم و او نیز. من از مولانا چیزی نمی فهمیدم و او .... اهل بحث بود. به سرعت حرف می زد. لاغر اندام و باریک بود. از صادق هدایت زیاد می گفت. خط خوبی داشت.
بعد از آن روزهایی که با هم هم کلاسی بودیم دیگر ارتباطی نبود . شاید به هم فکر هم نمی کردیم. تا آن روز. آن روز را از یاد نمی برم. سوار ماشین بودم ، تصمیم گرفته بودم بدون نگاه کردن به آدمها از روی کفشهایشان قیافه ها و شخصیتها را در نظرم مجسم کنم و ناگهان با دیدن یک جفت کفش اسپرت دخترانه که مصمم و محکم ایستاده بود ته دلم با خنده گفتم و این زهرا ست. و زهرا بود. تا آمدم بفهمم چه شده ماشین رفته بود. فردای آن روز باز این بازی را تکرار کردم و دوباره همان کفشها و زهرا. روز بعد همان ساعت سر آن ایستگاه پیاده شدم به هوای اینکه زهرا را غافلگیر کنم ولی زهرا آن روز نیامد، من بودم که غافلگیر شدم. اتفاق عجیبی بود. بعد از آن با او قرار گذاشتم و بعد از شش سال همدیگر را ملاقات کردیم. سری به دبستان قدیمی زدیم. روی پله ها که نشسته بودیم، با آن خط خوشش برایم نوشت: " من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صدهزار درمان ندهم
" یادش به خیر .

بهترین دوران دوستی ما امتحان نهایی سال سوم دبیرستان بود که حوزه ی امتحانی ما مدرسه ی آنها بود. می شد ساعتی را با هم بگذرانیم. چند باری باهم بیرون رفتیم. چند باری پیاده تا نزدیکی خانه رفتیم. حرف زدیم و از دردها گفتیم. ولی همیشه چیزی مانع بود که دوستیمان صمیمیت خود را پیدا کند. نمی دانم او مرا نمی دید یا من او را. هر چه بود دوستیمان همیشه در حد وسط باقی ماند. کنکور را که دادیم. فهمیدم زهرا دیگر اصفهان نیست. ظاهرا یزد ساکن شده بودند و من از حال و روز او بی خبر ماندم. دوستی کوچکمان در پس ذهنم به یادها و خاطرات پیوسته بود. از دیدنش و شنیدن صدایش ناامید بودم.
امروز که می نویسم او را سالهاست ندیده ام. ولی صدایش را شنیده ام و حرفها و دردها و دلتنگی هایش را در وبلاگش و ایمیل هایش خوانده ام. همه ی این ارتباط مجدد را مدیون تلاش اخیر اویم. تلاشش برای بازیافتن دوستیمان با گذشت سالها بی خبری. مدیون آن صدای گرفته ای که دیگر چندان شاد نبود که شنیدنش درست در روزی که من خانه ی مادربزرگ بودم ، بیشتر به معجزه می مانست، چه شد که او زنگ زد و من آنجا بودم؟ چه شد که به یاد دوستی فراموش شده ای افتاد؟ گرچه هنوز فاصله ای ست که نمی گذارد آن طور که باید محرم دردها و دلتنگی های هم باشیم، چیزی در این دوستی ست که مرا به فکر می برد. این همه نشانه این همه معجزه برای چه؟ چه چیزی را باید ببینیم که هنوز ندیده ایم. چرا همیشه آنهایی را که دوستشان داریم و دوستمان دارند ، ساده از دست می دهیم و نمی بینیمشان. چندبار برایمان پیش آمده دوستی را که در چند قدمی مان داشته ایم نپذیرفته ایم و به دنبال اویی بوده ایم که فرسنگها از ما فاصله داشته. چه چیزی نگاهمان را به دور خیره می کند به جستوجوی چیزی که در همین نزدیکی داریم؟ چه چیزی؟

۱۹ شهریور ۱۳۸۶

چه شب ها و روزهایی بود

چه شب ها و روزهایی بود. پر استرس و پر تنش. بعد از یکسال تمرین بالاخره روزی که منتظرش بودیم فرا رسید. گرچه واقعا روزهای پر تنشی را از سر گذراندیم، روزهایی که فراموش نمی شود. روزهایی که لذت دور هم ساز زدن را از بین برده بود، روزهایی که به سادگی، تمام زحمتها و تلاش ها و تمرین ها نادیده گرفته می شد، از تمام رفتن ها و آمدن ها و از تعطیلی روزهای جمعه زدن ها و به فلان گردش نرفتن ها گرفته تا فلان امتحان را با فلاکت دادن و سرمای پلاتو و گرمای طاقت فرسای روزهای تابستان را تحمل کردن.
ولی اجرای روز آخر تمام سم آن روزها و آن برخوردهای بی انصافانه و آن حرفهای اعصاب خرد کن را از روحمان خارج کرد و تمام تاریکی آن روزها را روشنایی بخشید.

۰۹ شهریور ۱۳۸۶

کنسرت ما

Free Image Hosting at allyoucanupload.com




بالاخره روز کنسرت فرا رسید. بعد از یک سال و اندی. با همه ی فراز و نشیب ها و حرف ها و بحث ها. درد و دل راجع به این یک سال را به بعد از اجرا موکول می کنم. ه

۲۹ مرداد ۱۳۸۶

امیدوارم.....و

باورم نمی شد. اصلا فکرش رو هم نمی کردم. نتیجه ی امتحانم برام شک آور بود. فکر می کردم همین مرحله اول را هم نمی آورم، چه رسد به رتبه تک رقمی. گرچه رتبه در امتحان عملی تاثیر چندانی ندارد. ولی حداقل می شود مطمئن بود جزء مرحله دومی ها خواهی بود. این روزی بود که منتظرش بودم.
این بار شمشیرم رو از رو بستم. تا اینجای کار اومدم. بقیه اش رو هم باید برم. احساس می کنم ، رتبه ام یک پیام بوده. پیامی برای درستی راه. با تمام وجود دلم می خواد امتحان عملیم به خوبی امتحان تئوریم بشه. گرچه ده نفر بیشتر نمی خواند و تازه معلوم نیست از این ده نفر چند تا ویولن می خوان. گرچه ویولونیست بهتر از من خیلی خیلی فراوونه. گرچه معلم من هیچ یک از اعضای هیئت ژوری نیستند. گرچه خیلی ها معلمشون یکی از اعضای هیئت ژوری هستند. با این حال .... آرزوی قبولی که جرم نیست. امسال نشد، سال دیگه حتما می شه. لحظه ای چهره ی آقای کیوان از ذهنم دور نمی شه. یادم نمی ره وقتی فهمیدند کنکور هنر شرکت نکردم چقدر ناراحت شدند. می خوام جبران کنم. به خاطر دایی علی، به خاطر بچه هایی که بهشون درس می دم، به خاطر تمام آرزوها و بلندپروازی هایی که از کودکی در ذهنم داشته ام، به خاطر .... ... امیدوارم ......و

۱۷ مرداد ۱۳۸۶

ای کاش می دانست

تابستان است و من برعکس همیشه بی کارترین روزهایم را می گذرانم، در انتظار. انتظار جواب یک امتحان. بدترین حالتی که می تواند وجود داشته باشد، انتظار و بلاتکلیفی. بلاتکلیفی ای که نمی گذارد پیش روی. نمی دانی باید در کدام جهت حرکت کنی. نمی توانی کار جدیدی شروع کنی. ساعتها می گذرد و تو در انتظار و بلاتکلیفی، وقت تلف می کنی. زمان کش می آید. پیش نمی رود. مثل ساعتهای کلاس معارف. مدام به تقویم نگاه می کنی و عجیب که هر روز به اندازه ی چند هفته می گذرد. زمان واقعا موجود عجیبی ست. وقتی کار داری، وقتی کلی پروژه و امتحان و درس داری، مثل برق می گذرد. امانت نمی دهد. چشم باز می کنی، می بینی یک هفته گذشته و کوهی از کارهای نکرده در انتظار توست. ولی وقتی بی کاری و منتظر ، دست زیر چانه می زند، می ایستد و با لبخندی نگاهت می کند. هرچه بیشتر به آن التماس کنی بیشتر ناز می کند. نبردی ست بین تو و زمان. به آن که فکر نمی کنی و نگاهش نمی کنی، مثل باد می گذرد ولی وقتی نگاهش می کنی و برایت اهمیت پیدا می کند، کش می آید، طولانی می شود، جلو نمی رود، ناز می کند. انگار می خواهد قدرتش را به رخت بکشد. ای کاش می دانست که من مدتها ست قدرتش را دریافته ام و به آن ایمان آورده ام. از همان روز که شمع 16 سالگی ام را فوت کردم، از همان روزی که دوستان کودکی ام، یکی پس از دیگری همسری برگزیدند. از همان روزی که قامت پدربزرگ را خمیده یافتم و چشمان مادربزرگ را کم سو ، از همان روز که دیگر صدای ویولن دایی علی را نشنیدم، از همان روزی که توی کلاس، کودکی، خاله خطابم کرد، دریافت. نهایت بی رحمی و لطف و قدرتش را دریافتم.ای کاش می دانست.

۰۶ مرداد ۱۳۸۶

نو که اومد به بازار......ه

وقتی نزدیکترین دوستت ازدواج می کنه چه حسی داری؟ا
خوشحالی ؟ ناراحتی؟ از دستش می دی؟ا از اینکه خوشحاله و به اونی که می خواسته برسه، رسیده، خوشحالی؟ا از شروع شدن یک زندگی پر از عشق لذت می بری؟ا از اینکه نمی دونی چه سرنوشتی در انتظارشه نگرانی؟ا از بی انتهایی این راه مبهم که از همین ابتدا در مه محو شده احساس ترس می کنی؟ا به عشقی که بدست آورده حسودی می کنی؟ا از تنها شدن می ترسی؟
بالاخره نفهمیدم چه حسی دارم!!!!!!ا

۲۴ تیر ۱۳۸۶

نامه

هوا خیلی گرم است. از آن گرماهایی که آدم را بی حال و بی رمق می کند. فکر می کنم، فکر می کنم، فکر می کنم .... . به زندگی ام، به روزها که تند و پشت سر هم طی می شوند و من از آنها جا می مانم. به آنچه می خواستم داشته باشم و آنچه دارم. دلم می گیرد. در برابر زندگی خودم را کوچک احساس می کنم. مرتب این شعر در ذهنم تکرار می شود:ا
" آن کیست کز روی کرم ، با من وفا داری کند
بر جای بدکاری چو من یکدم نکو کاری کند."
Free Image Hosting at allyoucanupload.com Free Image Hosting at allyoucanupload.com Free Image Hosting at allyoucanupload.com Free Image Hosting at allyoucanupload.com

فکر می کنم، فکر می کنم، فکر می کنم. به آن سکوت عظیمی که همچون سیاه چاله ای همه چیز را در خود فرو برده است. به آن دستانی که با حرکتی دائم و بی وقفه در هوا تاب می خورند و انگار از ابدیت می آیند و به ابدیت می روند. به آن صدای سازی فکر می کنم که در هوا گم شده و از دور دستها می آید. به آن پستچی پیری فکر می کنم که توی سایه ای لمیده و نامه برایش به خاطره ای درد آور و دور بدل شده. به آن کلماتی می اندیشم که روی کاغذ پیچ و تاب می خورد و هر بار خود را به هزار بو و خاطره پیوند می زد. به سکوت عظیمی می اندیشم که همچون سیاه چاله ای همه چیز را در خود فرو برده است.

۰۹ تیر ۱۳۸۶

تابستان و بی حالی و گرما

به قول یکی از دوستان نمی دانم چرا دست و دلم پی نوشتن نمی رود. با وجودی که موضوعات زیادی برای نوشتن دارم. ه
تصمیم گرفتم از نوشته های قبلی ام استفاده کنم. نوشته هایی که فراموش شده اند و گوشه ی کمد خاک می خورند. نوشته هایی که به انتظار خوانده شدن، سالهاست سکوت کرده اند. امیدوارم دست و دلم پی تایپ آنها برود!!!ا


Free Image Hosting at allyoucanupload.com

مهستی

من از مهستی شناخت چندانی ندارم . دیشب مراسم تشیع جنازه اش را در تلویزیون دیدم . برایم حس میهن پرستی نوستالژیکی که در این مراسم وجود داشت جالب بود. نمی توانم با کلمات بیان کنم که چرا جالب بود. باید دیده باشی تا بفهمی چه می گویم. تصمیم گرفتم راجع به این خواننده بیشتر بدانم. شما هم اگر کنجکاو بودید بخوانید.

مهستی با نام واقعی افتخار (خدیجه) دده بالا (زاده 25 آبان ۱۳۲۵ - درگذشت ۴ تیر ۱۳۸۶) خواننده ایرانی موسیقی سنتی و پاپ و خواهر خوانندهٔ ایرانی هایده است.
از او با عناوینی چون بانوی آواز گلها و دلها و بزرگ بانوی آواز ایران یاد می‌شود.
وی در نوجوانی استعدادش برای خوانندگی توسط پرویز یاحقی کشف شد. خواهر او نیز یکی از بزرگ‌ترین خوانندگان موسیقی پاپ ایران یعنی هایده است. هایده از مهستی بزرگتر بود، اما مهستی زودتر از خواهر خود پا در وادی هنر گذاشت. وی نام خود را از مهستی گنجوی شاعره ایرانی وام گرفته بود. در سال ۲۰۰۵ میلادی، آکادمی جهانی هنر، ادبیات و رسانه از وی برای ۳۵ سال فعالیت در زمینه موسیقی سنتی و پاپ ایرانی تقدیر به عمل آورد.
وی در روز دوشنبه چهارم تیرماه سال ۱۳۸۶ خورشیدی، در ساعات اولیه روز (۷:۵۲بامداد) و به علت بیماری سرطان روده بزرگ در کالیفرنیا چشم از جهان فرو بست. از وی ۳۵ آلبوم برجای مانده ‌است. شروع کار مهستی در سن 17 سالگی در سال 1342 برنامهٔ گلها برنامه شماره ۴۲۰ و با خواندن ترانه ‌ای به نام آن که دلم را برده خدایا ساختهٔ بیژن ترقی در سبک موسیقی کلاسیک ایرانی بوده ‌است . اما پس از طی زمان و همراه با گرایش عمومی برای موسیقی پاپ بخصوص در دوران پس از انقلاب اسلامی ایران آهنگ ‌هایی نیز درین سبک اجرا نمود.
با گروه کثیری از ترانه ‌سازان ایرانی در سبک ‌های گوناگون، از علی تجویدی و اسدالله ملک گرفته تا انوشیروان روحانی، صادق نجوکی، محمد حیدری و منوچهر چشم ‌آذرو با ترانه سرایانی چونتورج تگهبان،هما میرافشار و ژاکلین همکاری داشت. بیشتر کارهای او در حدود ۶۰ اثر ازجهانبخش پازوکی است.
در اواخر و آلبوم آخر (از خدا خواسته) نیز شادمهر عقیلی عهده ‌دار موسیقی و تنظیم کارهایشان با ترانه هایی سروده مریم حیدرزاده بوده ‌است.
در ابتدا خانواده وی نسبت به آواز خوانی او اظهار بی میلی می ‌کردند چرا که در آن دوران خوانندگی برای یک زن مناسب تلقی نمی ‌گردید.
دوبار ازدواج کرده ولی هر دوی ازدواج ‌ها منجر به طلاق گردیده است. از ازدواج اول با کورس ناظمیان صاحب دختری به نام سحر است. ازدواج دوم ایشان هم با بهرام سنندجی صاحب کارخانهٔ کفش بوده‌ است. مهستی از تنها دختر خود دو نوه به نام‌های ناتاشا و ناتالی دارد.
مهستی تا حدود چهار سال بیماری خود را از اطلاع عامه مردم پنهان نگاه داشته بود. اما تحت شیمی درمانی خفیف قرار گرفته بود. پزشکان به او هشدار داده بودند که در صورت مداوا با دز بالاتر که مورد نیاز، شرایط وی می‌باشد، امکان ایجاد مشکل در صدای او وجود خواهد داشت. با این وجود در نوروز ۱۳۸۶ که قرار بود کنسرتی در دبی انجام دهد. به علت ظهور مجدد علایم بیماری، در بیمارستانی در آن شهر بستری شدند و فوراً به لس آنجلس بازگشت و در برنامه تلویزیونی در مصاحبه با نادره سالار پور،دختر برادر خود، به همراه با پزشک خانوادگی،حضور پیدا کردند و اعلام کردند که به بیماری سرطان مبتلاست و باید پرتو درمانی شوند. بدین منظور پس از انجام مداوا به همراه دخترش به شمال کالیفرنیا رفتند.
پیکر وی پس از انتقال از شمال کالیفرنیا، در ساعت ۱۲٫۳۰ روز جمعه ۸ تیر در گورستان وست وود مورچری در لس آنجلس و در کنار مزار خواهر خود هایده و مادرشان، به خاک سپرده شد و هزاران نفر و از جمله هنرمندان برجسته ایرانی مقیم خارج از کشور در مراسم خاکسپاری وی شرکت کردند.

۲۸ خرداد ۱۳۸۶

باور

روز شنبه با بچه ها کم توان کلاس داشتم. برعکس همیشه که روز شماری شنبه ها را می کردم، این بار به خاطر انبوه کارهای ناتمام و هوای جهنمی این روزها، اصلا حال و حوصله ی سرکلاس رفتن نداشتم. بالاخره به هر زور و ضربی بود خودم را راهی کردم!!!!ا ساعت اول خسته کننده پیش رفت. بچه ها آنقدر ها خوب تمرین نکرده بودند. ولی ساعت دوم از برکت وجود دو نفر از بچه ها که صدای خوبی دارند و درک موسیقی شان نسبت به بقیه بهتر است، به خوبی و با انرژی فراوان برگزار شد. من قسمت همراهی را می زدم و بچه ها می خواندند. اول با ترس و احتیاط و عدم تمرکز. کمی ازشان تعریف کردم و تشویق که بلند بخوانند. یک باره از این رو به آن رو شدند. به قدری پرشور و عالی خواندند که خودشان هم باور نمی کردند. آهنگ که تمام شد، از خوشحالی همه ی بچه ها فریاد می زدند و دست می زدند و حتی یکی از بچه ها به گریه افتاد. واقعا لذت بخش بود این حس توانستن. چقدر انرژی بخش و شادی آور بود که باور کنی تو هم می توانی!!!!ا تو هم می توانی تمام صخره ها و دیوارهایی که دورت کشیده ای را خراب کنی و واقعا همانی باشی که باید، همانی باشی که می توانی باشی. جدا از صفتها و داوری های دیگران.

۲۲ خرداد ۱۳۸۶

حرفهای درگوشی

نمی دونم چرا آدمیزاد هیچ وقت از اونچه داره راضی نیست!!!ا

یادمه چند سال پیش آرزو می کردم بتونم موسیقیم رو به طور حرفه ای دنبال کنم و بتونم اون چیزی باشم که می خوام. حالا که دارم به اون سمت پیش می رم .....ه

پیش خودمون بمونه، راستی راستی دلم برای درسهای مزخرف!! مقاومت مصالح و تحلیل سازه و علی الخصوص محاسبات سازه های فلزی و بتنی، تنگ شده. دلم می خواد برم دو سه تا مسئله ی جانانه از خرپاها گرفته تا تیر و پی حل کنم. ولی کاش این دلتنگی به دو سه مسئله اکتفا کنه و مجبور نشم برای رفع دلتنگی همه ی درسهای دانشگاه رو دوره کنم!!!!!!!!!!!!!ا

۱۲ خرداد ۱۳۸۶

رویاهات رو از دست نده

گاهی اوقات کارهایی هستند که انجامشان نمی دهیم، از آنها فاصله می گیریم و سعی می کنیم فراموششان کنیم. نه بخاطر اینکه از آن کارها بدمان بیاید، نه بخاطر سختی شان، نه به خاطر وقت گیر بودنشان، بلکه به این خاطر که به آن کارها از همه چیز بیشتر علاقه داریم. علاقه داریم ولی از انجامش می ترسیم. می ترسیم از پسش بر نیاییم. از شکست خوردن در کاری که یک عمر رویایمان بوده می هراسیم. و با ندید گرفتن و حتی فراموش کردنشان سعی می کنیم، در رویای انجام آن کارها زندگی کنیم. همیشه در رویاهامان بهترین هستیم و موفق ترین. ترجیح می دهیم همیشه، حتی تنها در رویا، بهترین بمانیم ولی یک لحظه هم به شکست فکر نکنیم.
شهامت می خواهد، در واقعیت زندگی کردن، شهامت می خواهد. چقدر شهامت داشته ایم؟ چقدر تحقق رویاهایمان را به خاطر ترس نادیده گرفته ایم؟

رویاهات رو از دست نده
واسه اینکه اگه رویاهات از دست برن
زندگی عین بیابون برهوتی می شه
که برفا توش یخ زده باشن

رویاهات رو از دست نده
واسه اینکه اگه رویاهات بمیرن
زندگی عین بال بریده ی یک مرغ میشه
که مگه پرواز رو به خواب ببینه

لنکستون هیوز

۰۹ خرداد ۱۳۸۶

لاله واژگون یا اشک مریم


مشخصات کلی



نام: لاله واژگون ، لاله سرنگون و اشك مريم
بو: بوی گلهای این گیاه زیاد مطلوب نیست و منحصراً به دلیل رنگ و فرم گلها کاربرد دارد.
اندازه: ارتفاع تا 100 تا 120 سانتیمتر، فاصله کاشت 35 سانتیمتر
محل: گلستان كوه در خوانسار، ارتفاعات اشترانكوه لرستان و كوه‌هاي صمصامي در چهار محال و بختياري و شمال خراسان
خاک: مرطوب و غنی و دامنه هاي سنگلاخي و صخره‌اي
حساسیت: مقاوم به سرما
عمر گل: 3 هفته
رنگ گلها: زرد، نارنجی، قهوه ای متمایل به قرمز، زنگوله ای
برگها: کشیده و مجتمع
ازدیاد: تقسیم بوته
زمان گلدهی: فروردین و اردیبهشت در نواحی شمالی زاگروس و در مناطق جنوبي در اواسط تابستان
زمان کاشت: شهریور، مهر، آبان
زمان تقسیم بوته: شهریور و مهر



لاله هاي واژگون يكي از 12 هزار گونه گياهي شناسايي شده در كشور است كه زيباييي آنها نفس را در سينه حبس كرده و كمتر كسي است كه آرزوي ديدن آنها را در آغازين فصل سال نداشته باشد . در صورت عدم تخريب به واسطه دام و انسان حتي 10 هزار شاخه از آن را در يك دشت مي‌توان مشاهده كرد. اين گياه نه تنها گل زيبايي است بلكه خواص درماني متعددي نيز دارد. اين گياه اشك مریم نيز ناميده مي شود که اين به خاطر مقدار شبنمی ست که در بين اين گلها جمع مي شود و بعد از گل به پائين مي چكد.
عمر اين گياه بسيار كوتاه است. از اوايل ارديبهشت ماه گل دهي اين گياه شروع مي شود و در فصل بارش تمام مي شود.
خواص دارويي اين گياه اصولاً در پياز اين گياه است. پياز اين گياه داروي مؤثري براي دردهاي رماتيسمي و دردهاي مفصلي و پاك كننده دستگاه كبدي است. البته اين گياه جزء داروهاي سمي است و مصرف آن بايد زير نظر پزشك باشد.
چراي احشام، تخريب زيستگاه براي ايجاد اراضي كشاورزي، برداشت مستقيم اين گياه و عرضه به بازار مهم‌ترين عوامل تهديد لاله هاي واژگون است. اين گياه نخستين بار در سال 1576 ميلادي به وسيله جهانگردان اروپايي از ايران به اتريش برده شد. شيوه پرورش لاله واژگون در باغها و گلخانه‌ها در سطح وسيعي از اروپا رواج دارد در حالي كه اين گل در فلات ايران به طور طبيعي رشد و نمو مي‌كند .

۰۴ خرداد ۱۳۸۶

لاله وا‍‍ژگون

هفته ي پيش رفتيم خونسار جاي شما خالي براي ديدن عكسهاي لاله ها به آدرس زير مراجعه كنيد.


Free Image Hosting at allyoucanupload.com

مرگ از باغچه ي خلوت ما ميگذرد داس به دست

مدتی ست که مرتب از این طرف و آن طرف می شنوم که فلان پسر یا فلان دختر جوان بر اثر ایست قلبی یا ایست مغزی درگذشت!! نمی دانم جریان این مرگ و میرها چیست. هر چه هست هر بار مرا به فکر می اندازد. به فکر اینکه خیلی هم دور نیست. همین نزدیکی ها منتظر فرصتی ست که همه را غافل گیر کند. چشم باز کنی و ببینی در دنیای دیگری هستی!!!!