10 May 2009

سخت است زيستن در سرايي كه سراي تو نيست


صدايم مي كني. بي درنگ روي برمي گردانم. نيستي. مثل يك خيال آمده ي و رفته اي. پنجره باز است. باد هوهو كنان پرده را به هر سو مي كشد. تنها تر از هميشه روي تخت مي نشينم و به صدايي فكر مي كنم كه مثل رويايي در ذهنم شعله كشيد و خاموش شد. ساز در دستم. خيره به جايي كه چيزي نيست. خيره به زماني كه گذشته است. خيره به شادي اي كه رخت بربسته است. سخت است زيستن در سرايي كه سراي تو نيست. احساس مي كنم باري ست روي شانه هايم‏، دلبستگي كه سخت شوريده و پريشانم مي كند و روزي هزار بار مي گويم كه اي كاش دوستت نداشتم! اين چه زهري ست كه اين گونه دهان را به طعم خود آغشته مي كند و سالها و سالها و سالها طعمش به ياد مي ماند.
چه مي شود كه تو بي هيچ دردي كنار من مي نشيني ، مني كه سخت پريشانم و با آرامش پر راز و رمز هميشگي به من لبخند مي زني. چه مي شود كه اين گونه آرامي در حالي كه من اين چنين شوريده ام و با هر دردي كه در چشمانت مي بينم فرو مي ريزم. چه مي شود ؟ بهاي اهلي شدن چه بهاي گزافي ست و چه دردي دارد. آن روزها چه زود گذشت و اين شب تاريك ديري ست كه آغاز شده و سر پايان ندارد. سخت غمگين و تنهايم و دردي ست در وجودم كه هيچ چيز مرحمي براي آن نيست، جز خنده ات و حضورت. سخت است زيستن در سرايي كه سراي تو نيست. سراسر اين سراي نا آشنا به بوي تو آغشته است وتمام عصرهاي اين فصل سبز نيز. چه تنهايي بي كراني ست و چه سهمگين است اين خلاء . دل بستن چه كار بيهوده اي ست وقتي كه انسانها چون باد از كنار تو مي گذرند و تو تنها به نوازش آرام اين باد دلخوش مي كني. بادي كه مي آيد و آرام مي رود از كنارت. بي آنكه به پشت سرش نگاهي كند.
من مانده ام تنها با بار خاطراتي كه ناباورانه به پايان رسيده اند و تنها از آنها ردپايي مانده بر شن هاي ساحل...........ه

18 February 2009

به ياد پدر


دستخط
پدرت، سنگ نوردی را به من آموخت
او سرانگشتانی توانا داشت
و چشمهایی تیزبین.
میخها را در جای استوار می‌نشاند
طناب را از حلقه‌ها می‌گذراند
و پله به پله بالا می‌رفت.
هنگامی که به فراز صخره می‌رسید
برمی‌گشت و به پایین نگاه می‌کرد
و لبخندی، گره های پیشانی‌اش را می‌گشود.
تو در بند زاده شدي
و پدرت تو را هرگز ندید.
اما من در خطوط نامه تو را شناختم:
جمله‌هایت چون آه، کوتاه هستند
و گاهی چون گلوله به قلب می‌نشینند
.
مجيد نفيسي

08 February 2009

روزي كه من يك كروكديل شدم!!!


همه چیز از یک روز گرم تابستان شروع شد...............ه

. . . . .

یک روز گرم تابستان، اوایل دهه شصت.

اولین سالهای پس از انقلاب، جنگ داخلی، جنگ خارجی.

اوج بگیر و ببندهای سیاسی، ناامنی، اضطراب.

اخبار، مصاحبه های سیاسی.

روزنامه، لیست اعدامیان سیاسی

. . . . .

من به دنیا آمدم................ه

خندان، کوچک، بی خبر از همه دنیا.

. . .

من و مادرم، تنها در تهران، میان هزاران چشم حیران،

در یک روز تابستان، اوایل دهه شصت .

. . .

من، مادرم و پدر، تنها در تهران، میان هزاران چشم.

بمباران، مهدکودک، سنگر .

. . .

من، مادر و پدر، اصفهان.

برنامه ی کودک ،آژیر قرمز

بمباران، زیرزمین،شیشه های شکسته .

. . .

من، مادر، پدر، تهران

زندانهای خالی، زمین پراز گورهای دسته جمعی

جنگ تمام شد.

روزهای اول مدرسه، خمینی مرد.......

.

.

.

من، پدر،مادر، برادر، اصفهان، یک روز پاییزی

مدرسه، کار، درآمد خوب

خاتمی، آزادی بیان، احترام جهانی

میرعلایی، فروغی، پوینده، مختاری . . .

.....

من، پدر،مادر، برادر، اصفهان

مدرسه، دانشگاه، شهریه

احمدی نژاد، گرانی، ناامنی

زندگی سخت می شود.

. . . .

من، تهران، تنها

تنهایی، ساز، اتاق تمرین،

معلم، ناامیدی، جنگیدن

روزهای سخت.

.

.

.

من، تهران، تنها

تنهایی، ساز، اتاق تمرین،

معلم ، ناامیدی، خستگی

روزهای سخت تکرار می شود. .

.
.
.

تصمیم می گیرم زندگی را ادامه دهم
.
.
. پس بهتره یک کرکدیل باشم.........پوست کلفت........ه

14 January 2009

گذشته........


(این را برای تو می نویسم که این روزها موذی و سمج لانه ی گرم ذهن مرا ترک نمی کنی!!! )ا

.

.
گذشته


گذشته، موجودی ست موذی و سمج.
چسبناک و کشدار!
رهایت نمی کند و
درست زمانی که می رود چون یخ آرام آرام آب شود،
بویی، صدایی، کلامی، تصویری
به آن جانی دوباره می بخشد.
من، بی هیچ سلاحی
در این برهوت زمان گم می شوم
و راه را از چاه تشخیص نمی دهم.
گذشته چون شوره زاری
تمامی زندگی ام را در خود محبوس می کند.
و آینده برایم به هیبت جسم تیره ای در دوردست زمان بدل می شود
جسم تیره ای بس دور و بس دست نیافتنی
شاید که سرابی و شاید که کوره راهی
.
.
.
عکس از: نوشین نفیسی (کویر مرنجاب)ا

28 December 2008

شما قضاوت كنيد

چند روز پيش به اتفاق يكي از دوستان به قبرستان امام زاده طاهر رفتيم كه قبر احمد شاملو را ببينيم. قبر خيلي از هنرمندان و نويسندگان ديگر را نيز ديديم. همه قبر ها در نهايت سادگي بودند. كم پيش مي آمد قبري اندك تزييني داشته باشد، يا تفاوتي با قبرهاي معمولي. كه آنها كه آنجا بودند ( گلشيري، پويينده، مختاري، شاملو، دلكش، بنان و.....) انسانهاي معمولي نبودند، بلكه در عصر خود و حتي بعد از آن انسانهاي تاثير گذار و بزرگي بوده اند. نمي گوييم قبر نشانه ي شان هر كسي ست. كه بزرگي و دانايي و تاثير گذار بودن به بزرگي قبرها نيست، به بزرگي يادهاست، ولي چيزي كه غمگينم كرد اين بود كه احساس كردم ، تلاش مي شود كه وجود اين افراد به فراموشي سپرده شود. احساس كردم چيزي هست كه حتي با مرده ي اين انسانها هم در ستيز است. با يادها و خاطره ها شان و ابلهانه مي كوشد آنها را افرادي بي اهميت جلوه دهد. درد از آنجاست كه در مملكت ما حتي براي مرده ها هم آزادي اي نيست.......ه
هرگز از مرگ نهراسیده ام.
اگر چه دستانش ،
از ابتذال،
شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گور کن
از آزادی آدمی
افزون باشد.

قبرستان امام زاده طاهر- كرج

قبر شاملو بعد از چند بار كه شكسته شد

قبر محمود مشرف آزاد تهراني


قبر پوينده و مختاري



قبر هوشنگ گلشيري كه البته بخشي كه نام او روي آن حك شده نبود.



و حالا........



اين هم نمونه اي از قبور آخوندها







حالا شما قضاوت كنيد.



23 December 2008

yasmin levi


روي كلمه ي
yasmin levi

كليك كنيد و موزيك گوش كنيد!!!

يادش بخير



يادش به خير، چه روزايي بود. خيلي دلم مي خواد دوباره اون روزا برگرده. وقتي اين عكسا رو مي ديدم خيلي ذوق زده شدم. ورزش پر هيجانيه، تمركز بالا مي بره، احساس اعتماد به نفس رو زياد مي كنه، انرژي رو تخليه ميكنه، افسردگي و برطرف مي كنه، خلاصه دواي درد منه.

19 December 2008

روح شهر


مجید نفیسی
به یاد محمد مختاری



ای ابر سیاه

مرا با خود به آسمان تهران ببر

کف خزر را به دهان دارم

و مویه ی موج را در گوش

می خواهم بر فراز "توچال" غمگین

همراه با باد زخمی بگریم

از تخت خالی "شاه نشین" بگذرم

و همراه با جویبار خشمگین

از دامن "اسپیدکمر" فرو ریزم

و بی اعتنا به سیم های خونین

که زندان اوین را در بر گرفته اند

از میان کوت والان خواب آلود بگذرم

و در برابر پنجره ای کوچک بایستم

که او سالها از درون آن

به آسمان آبی خیره مانده بود:

"چرا تو را به بند کشیدند

و از آفتاب و باران جدا کردند؟

و چون شورشیان این درها را گشودند

چرا دستاربندان گریبانت را گرفتند

و به کنج همان قفس کشاندند؟"

می خواهم یک بار دیگر

همراه با تو از این بند رها شوم

و با دستی رخت زندان

و انبوهی یاد سوزان

از کوچه های آشنای شهر بگذرم

و خود را در پشت دری بیابم

که کلیدش تنها در جیب تو بود

و در چشم های نمناک زنی بنگرم

که به چهره ی تو خو کرده بود:

"اولین بار کی او را دیدی

و در زیر کدام آلاچیق

دست هایتان به شکوفه نشست؟

آیا چهره ی او را به نقش آوردی؟

و گذاشتی تا سبکباری بی رنگش

چون "روح شهر" مارک شاگال 1

بر پرده ی کار تو بنشیند

و تو را در کنار او

به پرواز بر فراز شهر بکشاند؟

آیا او پدری مهربان بود

و پسرش را بر پاهای خود می نشاند

و چون قطاری هر دم جنبان

او را تا ایستگاه مشهد می برد

تا مادربزرگ نوه اش را ببیند

و چون کودک غش غش کنان

از پای او به پایین می افتاد

آیا دستش را در دست نمی گرفت

و بر کف آن حوضکی نمی ساخت

تا جوجه ی تشنه در آب افتد

فراشباشی درش آورد

و ملاباشی نوش جان کند؟

کی برایش دفتری خوشبو خرید

با مدادهایی سرتراشیده

و کوله ای بر پشت او نهاد

تا در آینه به خود بنگرد

و در اولین روز مهرماه

همراه پدر به دبستان رود

و از او بشنود که عصر باز خواهد گشت ...

اما آن روز او برنگشت

و آن کلید در جیب او ماند

در کدام خیابان

راه را بر او بستند

و در خلوت کدام خودرو

بر دیدگانش چشم بند زدند؟

در کدام ساخلو

او را به تخت بستند

و دست با وضوی کدام ناپاک

بر جای جای تنش آتش نشاند؟

کدامین ریسمان گلوی او را فشرد

و کدام پرنده آخرین فریاد او را شنید؟

آنگاه در خالی کدام خیابان

پیکر بیجانش را رها کردند

و بزدلانه در تاریکی گم شدند

بی آنکه نگاه پرنده ای را دریابند

که بر پلک های بسته ی او خیره بود

و بر شقاوت انسان گواهی می داد.


" ای ابر سیاه

مرا با خود

به آسمان تهران ببر

می خواهم امشب

بر سوگواران شهر ببارم

می خواهم همراه یارانم

از کنار این خانه های پست

و این قلب های تاریک بگذرم

و همراه دانه های باران

به دل گرم زمین راه یابم

و بر بستر آبهای پاک

تا عمق ریگزارهای دور برانم .

در آنجا گون نورسی است

که بی اعتنا به غوغای شهر

سر از خاک رسته است

و روح شهر

در زیر آن خانه دارد.
.
.
.
١٣ دسامبر ١٩٩٨

10 December 2008


در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرون زمان
ایستاده ایم
بادشنه ی تلخی
درگرده های مان.
هیچ کس
باهیچ کس
سخن نمی گوید
که خاموشی
به هزار زبان
درسخن است.
درمرده گان خویش
نظر می بندیم
باطرح خنده ای،
و نوبت خود راانتـــظار می کشیم
بی هیچ
خنده ای !


"ا.بامداد"

03 December 2008


دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی است نازنین
و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر
با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
..
.
(( احمد شاملو ))

25 November 2008

پدربزرگ

امروز ٥ آذر است. ٥ آذر ، همان روز كذايي كه باد درخت تنومند و كهن سال خانه را از ريشه كند و به زمين انداخت. يادم نمي رود. از آن حادثه ها نبود كه بشود فراموشش كرد. يكي دو ماه پر دردي بود. پدربزرگ در بستر. نمي دانم چطور مي شود كه بعضي وقتها بين بعضي آدمها پيوندهاي محكمي ايجاد مي شود،‌ بدون كلام، بدون هيچ ارتباط زميني، ارتباطي كه از نوع رابطه هاي اين زمين خاكي نيست،‌ رابطه ي من و پدربزرگ هم از آن رابطه ها بود. از آن ارتباطهايي كه نمي دانم چطور تا اين حد عميق و ريشه دار بود. پدربزرگ با آن روح بي واسطه اش در جهان هستي به درختي مي مانست كه خود روييده بود،‌در تمام طوفان ها دوام آورده بود. در تمام خشكسالي ها، در تمام سرما ها. ولي اين بار با اولين وزش باد سرد پاييزي، تسليم شد. نفهميدم چگونه يكسال بدون حضور او گذشت. مادربزرگ مي گويد: ديگر تمام شد. يك سال از مرگ پدربزرگت مي گذرد. زمستان و بهار و تابستان گذشت و پاييز بار ديگر با تمام آن رنگ غم انگيزش در شهر طنين انداخت. با تمام آن پرنده ها و با تمام آن سوز سرما. يك سال گذشت. يك سال،‌صبح ها بدون سوت زدن ها و آواز خواندنهاي پدربزرگ، بدون كتاب خواندن ها، بدون نماز خواندن ها. چه خلاء بزرگي بود عدم حضورش. خانه در سكوت غم انگيزي روزها را طي كرد .
ولي در شهر همان آدمهاي هميشگي مي آيند و مي روند،‌ صبح ها جلوي سوپري گلدشت همچنان صف طويل خريد شير تشكيل مي شود. خانه ي ناتمام سر كوچه تمام شده و ساكناني در آن زندگي مي كنند. گنجشك ها صبح هاي زود هنوز مي خوانند. پرنده ها روي رودخانه هنوز پرواز مي كنند. زندگي در جريان است. زندگي با وجود عدم حضور او در جريان است.

يادش هميشه سبز

22 November 2008

يك عكس و هزار خاطره

يك عكس
هزار خاطره
نواي سازي در دور دست
غبار فراموشي

10 September 2008

دوستی های سه نفره


تا به حال دوستی سه نفره ای را تجربه کرده اید؟
دوستی های سه نفره همان قدر که می توانند شیرین و دوستداشتنی باشند، می توانند سخت و طاقت فرسا و جنگ آفرین باشند.
از بچه گی دوستی های سه نفره ی زیادی را تجربه کرده ام و اغلب در صلح و دوستی و سرخوشی گذشتند.
ولی هستند روزهایی که در حسادت به یکدیگر و قهر و دعوا گذشتند.
هستند روزهایی که با کنار کشیدن و یک گوشه نشستن و بغض کردن گذشتند.
هستند روزهایی که حس می کردم مورد تمسخر آن دو نفر دیگر قرار گرفته ام و یا رازی هست که از من پنهان می شود و چه حس بدی داشت.
خوب که فکر می کنم و دوستی های سه نفره ام را به یاد می آورم، تفاوتی بین آنهایی که در صلح بوده و آنهایی که در جنگ بوده می یابم. در گروه دوم انگار چیزی کم است، چیزی مثل ...... مثل علاقه ی مشترک به یک کار. یعنی هر سه نفر در یک زمینه ی مشترک تفاهم نداریم، زمینه ای نیست که بتوانیم سه نفری از آن لذت ببریم. اشتراک دو به دو داریم و اشتراک سه نفره مان تهی ست. گرچه به شخصیت هر سه نفرمان هم بستگی دارد، بعضی از آدمها هستند که از لج دیگران را در آوردن لذت می برند یا از این که حس حسادت را در دیگران برانگیزند. در این صورت فکر کنم بهتر است قید دوستی سه نفره را بزنیم یا یک جوری با مسئله کنار بیاییم. گاهی وقتها هم هست که خودت در دوستی احساس می کنی کم دیده می شوی. این هم از جمله مواردی ست که باید خودت با خودت کنار بیایی.
نظر شما چیست؟ چطور می شود یک دوستی سه نفره ی خوب داشت. نه دوستی که از اول خوب شروع شده، چطور می شود یک دوستی سه نفره ی معیوب را لذت بخش و دوستداشتنی کرد؟

04 September 2008


کارگاه دو روزه ای در باغ پردیس توسط آقای نادعلیان برگزار شد. کارگاه پیرامون هنر محیطی بود

در این دو روز، چیزای زیادی یاد گرفتم. روز اول اصلا نتونستم کار کنم، ولی روز دوم با کمک رزا دوست جدیدم- که نقاشی خونده بود- شروع به خلق کار جدیدی کردیم که همه چیزش از ایده تا مصالح ابتکار خودمون بود. کاری که می بینید با کاری که قصد انجامش رو داشتیم زمین تا آسمون فرق می کنه، البته مواد و ایده همونه ولی اجراش بسته به شرایط تغییر کرد، چون هم مصالح کم داشتیم ، هم وقت. اینکه بتونی نحوه ی اجرا رو تغییر بدی ولی ایده حفظ بشه کار خیلی سختی بود.
در ضمن کار نردبان و چوبها که پشت کار من و رزا هست ، کار آقای امیری ست
برای دیدن کارهای دیگر می توانید به زودی به این آدرس مراجعه کنید:
http://landart-nei-labak.blogspot.com/

عنوان کار رو این شعر انتخاب کردم:ا

"مرا گويي ترا با اين قفس چيست، اگر مرغ هوايي
من چه دانم"


عکس از زیگنه ملر


عکس از نوشین نفیسی




عکس از نوشین نفیسی


مرا گويي چه مي جويي دگر تو وراي روشنايي، من چه دانم

مرا گويي ترا با اين قفس چیست اگر مرغ هوایی ، من چه دانم

19 August 2008

چه اشکالی دارد......د

- چه اشکالی دارد، خودت باشی؟ چه اشکالی دارد احساست را بی پرده بیان کنی؟ آن طور که قلبت می گوید؟ چه اشکالی دارد؟
- اگر بگویم انگار عریان می شوم، از عریانی می هراسم، در میان نگاه خیره ی دیگران. گویی سکوت محافظ من می شود در هجوم این همه چشم.
- چه اشکالی دارد گاهی در برابر دو چشم نگران، از احساست پرده برداری؟ دو چشم نگران، که به لبهایت دوخته شده است، در انتظار شنیدن کلامی از تو، و تو در سکوت مرگباری آن دو چشم را در فضای بی انتهایی معلق نگاه می داری.
- کلمات همیشه آن طور که باید از پس وظایفشان بر نمی آیند.
- با خودت ، صادق که باشی ، کلمات هم اشتباه نمی کنند.
- می ترسم ارزش احساسم فراتر از آن باشد که به زبان بیاید. به قول فروغ " زیرا که دوستت می دارم، از جهان کهنه ها و مکررها می آید...."د
- ولی اگر............(نمی دانم، از ادامه ی این بحث ناتوانم)م