ولی گذشته از این جنجالها، حضور این قاتل در سطح شهر، رنگ جدیدی به زندگی ها بخشیده، زندگی ها هیجان انگیزتر شده و این احساس که هر روز ممکن است روز آخر باشد روزها را معنا بخشیده. نظر شما چیست؟
" من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام"ا
۰۳ دی ۱۳۸۶
ماجرای قاتل مسلح در شهر
ولی گذشته از این جنجالها، حضور این قاتل در سطح شهر، رنگ جدیدی به زندگی ها بخشیده، زندگی ها هیجان انگیزتر شده و این احساس که هر روز ممکن است روز آخر باشد روزها را معنا بخشیده. نظر شما چیست؟
تاثير موسيقی «چهار فصل» ويوالدی بر مبتلايان به آلزايمر
بخش های پيشانی و شقيقه ای عضله مغز می تواند با شنیدن موسیقی از آسیب دیدن در امان بماند.بر اساس نتايج به دست آمده از این مطالعه پزشکی که در طول سال ۲۰۰۶ در رابطه با حافظه دوران زندگی بيماران مبتلا به آلزايمر انجام شد، مشخص شد، آنهايی که در معرض شنيدن آهنگ «گزيده بهار»، از سمفونی چهار فصل ويوالدی قرار گرفته بودند نسبت به آنهايی که به هيچ موسيقی ای گوش نداده بودند، نتايج بهتری از خود نشان دادند.همچنين در تحقيقات ديگری که پيشتر توسط يک گروه پژوهشی در دوبلين، در زمينه آزمايشات ادراکی انجام شد اين نتيجه بدست آمد که بيمارانی که به يکی از آهنگ های سمفونی «چهار فصل ويوالدی» گوش داده بودند، علائم بهبودی بيشتری از خود نشان دادند. ديگر تحقيقات نشان داده است که افراد مبتلا به اين بيماری نسبت به موسيقی زنده، بيش از موسيقی ضبط شده، واکنش نشان می دهند. محققين گمان می کنند که در حالی که جنون و حواس پرتی بخش های ديگر مغز را مورد آسيب قرار می دهد، بخش های پيشانی و شقيقه ای عضله مغز، که عناصری از موسيقی نظير ريتم از طريق آنها دريافت می شوند، به گونه ای از آسيب ديدن درامان می ماند. با وجود اينکه گوش دادن به موسيقی نمی تواند آسيب های وارده از اين بيماری را جبران کند، اما محققان معتقدند اين امر می تواند کيفت زندگی بيماران مبتلا به آلزايمر را بالا ببرد. از اين رو انجمن آلزايمر به پرستاران پيشنهاد می کند آهنگ هايی را که مبتلايان به آلزايمر در دوران جوانی خود به آن علاقمند بودند را برای آنها بيشتر پخش کنند. پژوهشگران کانادايی در سال ۲۰۰۵ گزارش دادند، که يک زن ۸۴ ساله مبتلا به آلزايمر، با توجه به شدت حواس پرتی خود هنوز می توانست شعرهای کامل ترانه هايی را که در دوران جوانی به آن علاقمند بود بخواند. چنانچه اجراء جديدتر آن ترانه ها با کمی تغييرات برای اين خانم ۸۴ ساله پخش می شد، او از خود واکنش نشان می داد و می گفت:«خدای من!»، در غير اين صورت او نمی توانست تمرينات و آزمايش های متداول و مرسوم را به ياد آورده، يا درک کند. اگر فرزندان، دوستان و يا اقوام فرد مبتلا به اين بيماری، همراه با او ترانه مورد علاقه اش را بخوانند يا گوش دهند، اين عمل به بيمار کمک خواهد کرد تا آن فرد خويشاوندان خود را به طور اجمالی به ياد آورد. هزار نفر در ایران مبتلا به آلزایمر هستند================================================================================بر اساس آخرين آمار منتشره توسط انجمن حمايت از بيماران آلزايمری ، ۱۸۲ هزار بيمار مبتلا به اين بيماری در ايران وجود دارند. معصومه صالحی، رييس انجمن حمايت از بيماران آلزايمری به خبرگزاری کار ايران( ايلنا ) گفته است که تعداد بيماران آلزايمری بين افراد مسن بسيار بيشتر است و اين بيماری در بين آنها بيشتر گزارش می شود. بر اساس اعلام وی، شش درصد بيماران مبتلا به آلزايمر بالای ۶۰ سال سن دارند. به گفته خانم معصومی، طبق آمارهای جهانی در هشت ثانيه يک نفر در دنيا به بيماری آلزايمر مبتلا میشود. رييس انجمن حمايت از بيماران آلزايمری تصريح کرد: در ۲۰ سال آينده در کشور حدود ۲۴ ميليون جمعيت سالمند خواهيم داشت و بايد انتظار داشته باشيم که تعداد مبتلايان به آلزايمر نيز بسيار افزايش يابد.
۲۰ آذر ۱۳۸۶
پدربزرگ من
------------------
سالهای آخر، خانه حول محور تو بود. آمدنها، نشستن ها، غذا خوردنها، حرفها. شادی کوچک این خانه تو بودی. شادی کوچکی که از پس آه بلندی می آمد. با شیرینی کودکانه ای با ما سخن می گفتی. با آن موهای یکدست سپید و آن چشمان شاد که مرا یاد این شعر فروغ می انداخت:
ا"...
گویی میان مردمکهایم
خرگوش ناآرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو می رفت
شبها به جنگلهای تاریکی فرو می رفت
..."ا
یکشنبه ها روز ما بود که به خانه ات بیاییم. مامان بعدازظهرها به کلاس می رفت و من می ماندم و تو و مامانجون. دو، سه ساعتی باهم تنها بودیم. ساعت 4 چایی را می آوردم توی اتاقت. صدایت می زدم: باباجون، تا چشم باز کنی و مثل همیشه بگویی جونم. ( هنوز صدایت در گوشم می پیچد.)ا
می گفتم: پاشین چایی اوردم.
با شیطنت کودکانه ای چشمهایت را می بستی و دستانت را به لاحاف قلاب می کردی. لبخند می زدم. پتو را از رویت کنار می زدم. اعتراض می کردی ولی چایی گرم را که می دیدی آرام زانوهای دردناکت را پایین می گذاشتی و لب تخت می شستی. با دقت بسیار چایی را می نوشیدی و مواظب تفاله ها بودی که زیاد به لبه ی استکان نزدیک نشود. چایت باید شیرین می بود و نه زیاد پرنگ. دو استکان چایی را می نوشیدی، کمکت می کردم که بیایی و پیش ما توی گالری (اتاق نشیمن) بنشینی. می نشستی، کتاب می خواندی و از همه بیشتر کتاب دعای صراط الصالحین. شعرهای حافظ را برایت می خواندم، آرام آرام خودت شروع می کردی به خواندن و دور را از من می گرفتی. ساعت 5 میوه می خوردیم یا اگر تابستان بود بستنی. تو عاشق بستنی بودی. در لیوان بستنی ات غرق می شدی. لذت می بردم از بودن در کنار تو و مامانجون. نماز و دعا خواندن را از هر کاری بیشتر دوست داشتی. بعضی وقتها سازم را می آوردم آهنگی می زدم و مامانجون شعرش را با من می خواند و تو با آن دستهای شفا بخشت، روی میز رنگ می گرفتی. درست و بی غلط. از این همه سرزندگی که در تو و مامانجون بود در شگفت بودم و درشگفتم.
....................................
* * *
اما این یک ماه آخر، بیشتر به کابوسی می مانست. مثل حادثه ی بسیار ناگواری در تاریکی ذهنم گم شده است. و چیز زیادی از آن روزهای تاریک به یاد ندارم.
مادربزرگ کنار بسترت می نشست و دعا می خواند و گاه با نهایت درماندگی از ما می پرسید که چه باید کرد؟ اگر تو بیمار نبودی، و مریضی به بدحالی خودت می دیدی، حتما می دانستی که چه باید کرد ولی ما ... . خاله می گفت " این راهی ست که پدر باید به تنهایی طی کند، نه ما ، نه شما و نه هیچ کس دیگر کاری نمی توانیم بکنیم." ما- به خيال خودمان- هر کاری از دستمان برمی آمد برایت انجام دادیم. تو زیر پتو دراز کشیده بودی و هیچ کس و هیچ چیز را یارای آن نبود که از تخت پایین بیاوردت. حتی چایی داغ روزهای یکشنبه، حتی بستنی که آن همه دوست داشتی، حتی اشعار حافظ. تنها یادم می آید یک روز، عمه جون، تنها خواهرت، دعایی خواند و گفت که تکرار کنی یا حسین، بارها گفت و تو کم کم شروع کردی، بعد از چند روز که هیچ نگفته بودی شروع کردی: یا حسین، یا حسین..
نمی دانی چه شادی در دلمان برپا شد از شنيدن صدايت. بیشتر به معجزه ای می مانست.
روز یکشنبه، چهار آذر، آخرین روزی بود که ما آمدیم و تو بودی. تو اصلا حال خوبی نداشتی. شب پرستارت آمد، سرت را شستیم و لباس تمیز تنت کردیم. مامانجون آمدند بالای سرت، نگاهشان کردی، با نگاهی ملتمس گونه، انگار حرفی داشتی، انگار می خواستی به رفتنت رضایت دهد. نمی دانم مادربزرگ در آن لحظات چه از ذهنش می گذشت. شب تا نیمه بیدار بودیم. تنفست تعریفی نداشت. پرستار تلاش می کرد و تو باز سرفه می کردی. شب برایت شیر و موز درست کردیم. دم دمای صبح بود، خوابی دیدم. دیدم که ایستاده ام و دارم ناخن هایم را می گیرم. دانه دانه زمین می ریخت، از آخرین ناخن کرمهایی بیرون زد. با اضطراب فوق العاده ای از خواب بیدار شدم. تو بودی در سکوت بینهایتی نفس می زدی. نمی دانم چه می دیدی و چه فکر می کردی. بعد از صبحانه از تو خداحافظى كردم. چشمهايت باز بود و نگاهم مى كردى. اى كاش مى دانستم اين آخرين ديدار است. اى كاش مى دانستم.
* * *
تا عصر تمام کلاسهایم را رفتم، روی سی و سه پل مدتها ایستادم و از پرنده ها عکس گرفتم. غروب گذشته بود رسیدم خانه. استراحتی کردم و سازی زدم. خانه خالی بود. تلفن زنگ زد....... تو رفته بودی. هرطور بود خودم را رساندم به خانه ات، توی تاکسی آرام آرام گریه می کردم، به خانه ات که رسیدم، همه بودند. مامانجون، خاله ها، شوهر خاله ها، برادرانت، خواهرت و نوه ها تک تک از راه می رسیدند. تو آرام خفته بودی و بر پیکرت از سه جهت باد می وزید. صورتت یخ کرده بود. گریه امانم نداد. آخ چقدر جای تو خالی ست، در پشت پنجره، رو به گلها. با کتابی در دست. روزهای یکشنبه بی تو چه معنایی خواهد داشت؟ می دانم جایی که هستی راحتی از دست هزاران درد. می دانم دیگر ماندنت برایت جز رنج چيزى نداشت و اكنون آسوده خوابیده ای ولی جای خالی یت به نهایت دلتنگمان مى نكد. به نهایت دلتنگ. نمى دانم از اين پس مادربزرگ چه خواهد كرد. نمى دانم زين پس چگونه روزهاى يكشنبه سپرى خواهد شد. دلم برايت تنگ شده. خيلى زياد. خيلى زياد.
پدربزرگ عزیزم روحتان شاد باشد
۰۳ آذر ۱۳۸۶
تولد، تولد، تولدت مبارک
نی لبک یکساله شد. پارسال درست همین روزها بود که وبلاگم متولد شد. مدتی بود که احساس کرده بودم کم کم موقع به دنیا آمدنش است. برای اسمش زیاد فکر کردم. در حال و هوای شعر های فروغ فرخزاد بودم و یکی از انگیزه های اصلی ام نوشتن مطلبی بود راجع به شعرهای فروغ، که تنها به همان چند جمله ی بالا اکتفا کردم ولی به نظرم اسمش خوب از آب درآمد!!! (البته مطلب کوتاهی نوشتم راجع به پری کوچک غمگین. )یکی دیگر از اهداف نوشتن وبلاگ برایم در میان گذاشتن تجربیاتم راجع به کلاس موسیقی بود و ایجاد فضایی برای جمع آوری پیشنهادات و انتقادات راجع به مشکلات کلاس که خیلی موفق نبود. احساس می کنم هرچه جلوتر آمده ام مطالبم شخصی تر شده و شاید به درد وبلاگ نخورد.
از شما می پرسم: این شخصی شدن و همگانی نبودن مطالب چقدر مخرب است و چقدر خوب؟ اصلا نظرتان راجع به وبلاگم چیست؟ از چه نظر موفق بوده و از چه نظر نبوده؟ خوشحال می شوم برای بهتر شدنش کمکم کنید. ( فقط انتقادات خیلی کوبنده نباشد که نی لبک دیگر جرات حرف زدن پیدا نکند. آخه همش یکسالشه.)ر
به یاد سید خلیل عالی نژاد

عاشقی در خون خود غلتیدن است.. . .. ... ... .. زیر شمشیر غمش رقصیدن است
سید خلیل عالی نژاد را خیلی ها با آهنگ آیین مستان می شناسند. آهنگی که بارها و بارها شنیده ایم ولی هر بار از شنیدنش لذت می بریم.
مدتی ست برای گروه تنبورمان ( گروه دست افشان) دنبال خواننده می گردیم. در این دو سه سالی که از تشکیل گروه می گذرد، با خواننده های مختلفی همکاری داشته ایم ولی هیچ وقت صدای خواننده و نحوه ی خواندن برایم راضی کننده نبوده؛ شاید به خاطر این باشد که در نوای تنبور به دنبال صدای سید خلیل می گردم. با آن صدای بم و قوی و با احساس. یعنی می شود ما برای گروهمان فردی با چنان صدای گرم و قوی پیدا کنیم؟
۱۹ آبان ۱۳۸۶
شاپرک
بوی گند حشره کش توی دماغم می پیچه. هنوز صدای بال زدنش رو می شنوم. بی جونه ولی هنوز مصمم. صدای بالها آرام آرام قطع می شه. من به خواب می رم.
۱۴ آبان ۱۳۸۶
وقتی دلتنگی چیکار می کنی؟
دلتنگیت رو با چی برطرف می کنی؟ا
ساز می زنی؟ اگه برطرف نشد چی؟ داد می زنی؟ اگه بازم نشد چی؟ا
کتاب می خونی؟ به یکی از دوستات زنگ می زنی؟ دوش می گیری؟ از خونه می زنی بیرون؟ یه گوشه می شینی و فکر می کنی؟ میای پای کامپیوتر و با این و اون چت می کنی؟ راجع به دلتنگیت می نویسی؟ نقاشی می کشی؟ شعر می خونی؟ خودت رو به کوچه علی چپ می زنی؟ بالاخره چی کار می کنی؟ا
بعضی وقتها دلتنگی یه وزنه ی بزرگتری به اسم بی حوصلگی دنبال خودش میاره و وصل می کنه به دست و پات. اون وقت اگه یکی از موارد بالا بتونه، بتونه، بتونه، دلتنگی رو از بین ببره، بی حوصلگی تو رو سفت می چسبونه به زمین، طوری که نتونی تکون بخوری.
۱۲ آبان ۱۳۸۶
قیصر امین پور

از درسهای دبستان چیز زیادی به یاد ندارم، جز چند تصویر، شعر و داستان از کتاب فارسی. کتاب فارسی برایم شیرین ترین و بهترین درس بود و نام قیصر امین پور در آخر روز برایم کلمه ی پیروزی.!!! راه می رفتم و هر بیت را حفظ می کردم.
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر می کنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
شعر را از اول تا آخر از حفظ می خواندم و اگر موفق می شدم بدون وقفه و اشتباه، یک دور کامل آن را بخوانم، آخرین کلمه ، نام شاعر بود. و اغلب قیصر امین پور بود. آن روزها چه حرصی می خوردم از این قیصر امین پور که این همه شعر گفته است!!
یادش بخیر.
۰۶ آبان ۱۳۸۶
نازلی ستاره بود ،یکدم در این ظلام بدرخشید و جست و رفت

خاوران
سرزمینی کوچک با انسانهایی بزرگ .زمینی کوچک، دور از شهر، دور از انسانها ،در کنار قبرستان سرسبز و با شکوه ارامنه تهران.

زمینی با خاطراتی تلخ از سالهای 60 تا 67. زمین داغ است و خورشید سوزان تر از همه جا می تابد. مادرها و پدرها پیر شده اند، با نوه ها ی 20-30 ساله شان می آیند. عکس فرزندان جوانشان را از کیف بیرون می آورند، کنار کپه خاکی می گذارند که نمادی از قبر است.
- مادر دخترت چند ساله بود؟
- 24 ساله با شوهرش و چهار پسر دیگرم همگی اینجا خوابیده اند.
نازلی سخن نگفت، نازلی ستاره بود
یکدم در این ظلام بدرخشید و جست و رفت
دندان کینه بر جگر خسته بست و رفت
...

اینجا پر است از صدها، صدها جوان مبارز، صدها صدها وجود پاک با روحهایی بزرگ . اینجا پر است از صدها صدها خاطره ی تلخ.
- دختر جان، این قبر کیست که بر بالای سرش ایستاده ای؟
- مادرم و آن یکی قبر پدرم.
نازلی سخن بگو، نازلی سخن بگو
نازلی سخن نگفت
نازلی خورشید بود، از تیرگی بر آمد و در خون نشست
دندان کینه بر جگر خسته بست و رفت

خاوران سرزمینی ست مسطح با بوی آهک و یادگاری از چرخ های بلدزر . فراموش نمی کنم، گمانم 5 ساله بودم، نه فراموش نمی کنم، مادری را که با شیون و زاری پیکر بی جان پسرش را از زیر لایه ی نازک خاک ،که به 10 سانت هم نمی رسید، بیرون می کشید، نه فراموش نمی کنم. روز جمعه بود آمدیم، کپه های خاک با خاک یکسان شده بود. خاک بوی آهک می داد و هوا بوی غم و غربت. قطعه آجری زیر خاک پنهان کردیم به نشانی محل تقریبی قبر. سالهاست می آییم و می رویم، در کنار آن آجر درختی کاشته ایم و سنگ قبر ساده و کوچکی. و می دانیم این تنها نشانه ای ست.
مورچه های موذی نفرت انگیز با آن شکمهای چاق از زیر خاک بی خیال بیرون می آیند. سنگ قبرها شکسته اند و پنهان زیر خاک. خارها از زمین روییده اند با خاطراتی فراموش شده، با اجسادی بی نام و نشان. با ده ها گور دسته جمعی. فراموش نمی کنم. مرد و زن دست در دست هم، دور کپه خاکی حلقه زده اند. گور دسته جمعی 300 نفره. شعر می خوانند. همه هم صدا با هم:
سراومد زمستون
شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
کوها لاله زارن
لاله ها بیدارن
تو کوها دارن گل گل گل آفتاب و می کارن
....
لبش خنده نور
دلش شعله ی شور
صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور

۲۸ مهر ۱۳۸۶
پدربزرگ
چه شد که بعد از آن همه مدارج عالی پزشکی و آن همه هوش و آن همه تجربه، از درمان خودت عاجز مانده ای. چه شد؟ روزگار با تو چه کرد که تصمیم گرفتی به شفافیت و زلالی و صداقت کودکی باز گردی؟ چه شد که از نیمه ی راه برگشتی؟
در کنار تختت نشسته ام و تو در سکوت هراس آوری چشمهایت را بسته ای. هر از گاهی نگاهت می کنم، چشم باز می کنی و لبخند می زنی. حالت را که می پرسم، با چهره ای گشاده می گویی ظاهرا خوبم!! آرام میگیرم. می دانی که صدایت و لبخندت سرشارم می کند از امیدی شادی بخش.
هر از گاهی آیه ای می خوانی که کسی آن را نمی داند. هر از گاهی به جایی اشاره می کنی که کسی آنجا چیزی نمی بیند. ای کاش آنقدر عربی می دانستم که معنی آیه هایت را بفهمم و آن قدر زلال بودم که آنچه نشانم می دهی ببینم. من در اوج جوانی و تو در اوج پیری، در مقابلت ناتوانم از درک هستی. از درک این جسم پیچ در پیچ خاکستری رنگ لزج. از درک این پیکر ناتوان و مجروح. در مقابلت ناتوانم، دستانت را حرکت می دهی، چیزی را نشان می دهی، لبخند می زنی و چیزی می گویی که گوشهای من آن را نمی شنود. در مقابلت ناتوانم، ناتوان از درک اینهمه که تو می بینی و من نمی بینم.
هاسمیک
با خوشه های یاس آمده بودی
تایید حضورت
کس را به شانه بر
باری نمی نهاد.
بلور سرانگشتانت که ده هِلالکِ ماه بود
در معرض خورشید از حکایت مردی می گفت
که صفای مکاشفه بود
و هراس بیشه ی غربت را
هجا به هجا
دریافته بود
* * *
می خفتی
می آمدیم و می دیدیم
که جان ات
ترنم بیگناهی ست
راست همچون سازی در طوفان سازها
که تنها
به صدای خویش
گوش نمی دهد:
کلافی سر در خویش
گشوده می شود.
نغمه یی هوش ربا
که جز در استدراک همه گان
خودی نمی نماید.
نگاهت نمی کردیم، دریغا!ا
به مایه ئی شیفته بودیم که در پس پشت حضور مهتابی ات
حیات را
به کنایه درمی یافت
کی چنین بر بالیده بودی
ای هِلالکِ ناخن هایت ده بار بلور حیات!ا
به کدام ساعت سعد
بر بالیده بودی؟
قناری گفت
قناری گفت: کره ی ما،
کره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دان چینی.
ماهیِ سرخ ِ سفره یِ هفت سینش
به محیطی تعبیر کرد
که هر بهار
متبلور می شود
کرکس گفت: سیاره ی من
سیاره ای بی همتا که در آن
مرگ
مائده می آفریند
کوسه گفت: زمین
سفره ی برکت خیز اقیانوسها
انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستینش از اشک تر بود.
خلاصه احوال
چیزی به جا نماند
حتا
که نفرینی
بدرقه ی راهم کند
با اذانِ بی هنگامِ پدر
به جهان آمدم
در دستان ماماچه پلیدک
که قضا را وضو ساخته بود.
هوا را مصرف کردم
اقیانوس را مصرف کردم
سیاره را مصرف کردم
و لعنت شدن را، بر جای،
چیزی به جای بِنماندم.
غروب ابدی
- نه، ای دوست غروبی ابدی است
با عبور دو کبوتر در باد
چون دو تابوت سپید
و صدایی از دور ، از آن دشتِ غریب،
بی ثبان و سرگردان همچون حرکت باد
- سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
دلِ من می خواهد با ظلمت جفت شود
سخنی باید گفت
چه فراموشی سنگینی
سیبی از شاخه فرو می افتد
دانه های زرد تخم کتان
زیر منقار قناری های عاشق من می شکنند
گل باقالا ، اعصاب کبودش را در سکر نسیم
می سپارد به رها گشتن، از دلهره گنگ دگرگونی
و در این جا در من، در سر من؟
آه . . . ه
در سر من چیزی نیست به جز چرخش ذرات غلیظ سرخ
و نگاهم
مثل یک حرف دروغ
شرمگین است و فرو افتاده
.....
