صدايم مي كني. بي درنگ روي برمي گردانم. نيستي. مثل يك خيال آمده ي و رفته اي. پنجره باز است. باد هوهو كنان پرده را به هر سو مي كشد. تنها تر از هميشه روي تخت مي نشينم و به صدايي فكر مي كنم كه مثل رويايي در ذهنم شعله كشيد و خاموش شد. ساز در دستم. خيره به جايي كه چيزي نيست. خيره به زماني كه گذشته است. خيره به شادي اي كه رخت بربسته است. سخت است زيستن در سرايي كه سراي تو نيست. احساس مي كنم باري ست روي شانه هايم، دلبستگي كه سخت شوريده و پريشانم مي كند و روزي هزار بار مي گويم كه اي كاش دوستت نداشتم! اين چه زهري ست كه اين گونه دهان را به طعم خود آغشته مي كند و سالها و سالها و سالها طعمش به ياد مي ماند.
چه مي شود كه تو بي هيچ دردي كنار من مي نشيني ، مني كه سخت پريشانم و با آرامش پر راز و رمز هميشگي به من لبخند مي زني. چه مي شود كه اين گونه آرامي در حالي كه من اين چنين شوريده ام و با هر دردي كه در چشمانت مي بينم فرو مي ريزم. چه مي شود ؟ بهاي اهلي شدن چه بهاي گزافي ست و چه دردي دارد. آن روزها چه زود گذشت و اين شب تاريك ديري ست كه آغاز شده و سر پايان ندارد. سخت غمگين و تنهايم و دردي ست در وجودم كه هيچ چيز مرحمي براي آن نيست، جز خنده ات و حضورت. سخت است زيستن در سرايي كه سراي تو نيست. سراسر اين سراي نا آشنا به بوي تو آغشته است وتمام عصرهاي اين فصل سبز نيز. چه تنهايي بي كراني ست و چه سهمگين است اين خلاء . دل بستن چه كار بيهوده اي ست وقتي كه انسانها چون باد از كنار تو مي گذرند و تو تنها به نوازش آرام اين باد دلخوش مي كني. بادي كه مي آيد و آرام مي رود از كنارت. بي آنكه به پشت سرش نگاهي كند.
من مانده ام تنها با بار خاطراتي كه ناباورانه به پايان رسيده اند و تنها از آنها ردپايي مانده بر شن هاي ساحل...........ه
چه مي شود كه تو بي هيچ دردي كنار من مي نشيني ، مني كه سخت پريشانم و با آرامش پر راز و رمز هميشگي به من لبخند مي زني. چه مي شود كه اين گونه آرامي در حالي كه من اين چنين شوريده ام و با هر دردي كه در چشمانت مي بينم فرو مي ريزم. چه مي شود ؟ بهاي اهلي شدن چه بهاي گزافي ست و چه دردي دارد. آن روزها چه زود گذشت و اين شب تاريك ديري ست كه آغاز شده و سر پايان ندارد. سخت غمگين و تنهايم و دردي ست در وجودم كه هيچ چيز مرحمي براي آن نيست، جز خنده ات و حضورت. سخت است زيستن در سرايي كه سراي تو نيست. سراسر اين سراي نا آشنا به بوي تو آغشته است وتمام عصرهاي اين فصل سبز نيز. چه تنهايي بي كراني ست و چه سهمگين است اين خلاء . دل بستن چه كار بيهوده اي ست وقتي كه انسانها چون باد از كنار تو مي گذرند و تو تنها به نوازش آرام اين باد دلخوش مي كني. بادي كه مي آيد و آرام مي رود از كنارت. بي آنكه به پشت سرش نگاهي كند.
من مانده ام تنها با بار خاطراتي كه ناباورانه به پايان رسيده اند و تنها از آنها ردپايي مانده بر شن هاي ساحل...........ه
1 حضور مرئی:
merc merc.kheil nazdik hesesh kardam.kheili nazdik....
ارسال يک نظر